menusearch
behnammind.ir

داستان نویسی

به دنیای نه چندان دلچسب و رنگین من خوش آمدید
امیدوارم یخ نزنید

ذهن در هیچ 13

ذهن در هیچ 13

هارمونی بهم خورد. از داخل لباس‌‌‌‌‌های رنگین؛ چوب، چاقو، داس و تبر بیرون آمد. ترس و ترسیده‌ها جایشان عوض شده است. تبر، بال یکی از پرنده‌ها را ناقص کرد و حتی اگر قصدش را داشته باشد هم نمی‌تواند از مهلکه فرار کند. دندان پرنده دیگر، گردن پیرمرد را رها نمی‌کند، اما نمی‌تواند از چنگال چند نفری که به همه جایش آویزان شده‌اند، فرار کند...

شنبه دهم اردیبهشت ۰۱
ذهن در هیچ 12

ذهن در هیچ 12

منتظر دستور من هستند تا هر جور می‌شود آن را عملی کنند. بیچاره‌ها نمی‌دانند من برای یک سردرد خودم بیشتر ارزش قایل بودم تا آنها. باد زهرآگین غبار آلود کل فضا را به رقص در آورده است. چشمانم می‌سوزند ولی باید خود را حفظ کنم تا خدا بودنم زیر سوال نرود. استرس صحبت کردن جلوی جمع را دارم اما باید جوابی بدهم...

دوشنبه پنجم اردیبهشت ۰۱
ذهن در هیچ 11

ذهن در هیچ 11

نیم رخ هر دو، شبیه من است! یکی ته ریش دارد و صورتش پر از چاله است و صورت دیگری هم مملو از جوش‌‌‌‌‌های چرکی و سر سفید است. نفس کشیدن‌شان شبیه به دسته‌ای شبه نظامی است که نیم خیز پشت تپه در کمین نشسته‌اند تا سر بزنگاه حمله کنند.

شنبه بیستم فروردین ۰۱
ذهن در هیچ 10

ذهن در هیچ 10

از آخرین باری که گلوی خود را این گونه جر داده بودم، زمان زیادی گذشته است. گند بدهی‌ام بودار شده بود و برای این که در نظر خانواده بیشتر تحقیر نشوم و سرکوفت نخورم، نعره می‌کشیدم. هدف، دست پیش گرفتن بود.

پنج شنبه چهاردهم بهمن ۰۰
ذهن در هیچ 9

ذهن در هیچ 9

بچه، پشیزی ارزش برای فراخوان من قایل نشد. هیچ کس من را نمی‌بیند، هیچ کس. بچه فقط به صندلی خالی من نگاه می‌کند و احتمالا در تفکر کودکانه خود می‌خواهد بفهمد که این صندلی خالی چه قدرتی دارد که آدم بزرگ‌‌‌‌‌های دور و اطرافش چنین رفتاری انجام می‌دهند. 

یکشنبه سوم بهمن ۰۰
ذهن در هیچ 8

ذهن در هیچ 8

چه خدایی هستم که زیر بارش برف بر روی صندلی آهنی سفتی نشسته‌ام و هیچ خدمتکاری هم ندارم که چتری روی سرم بگیرد!

شنبه یکم آبان ۰۰
ذهن در هیچ 7

ذهن در هیچ 7

چشمانش را از چشمانم برید و همان طور که نفسی عمیق می‌کشید نگاهش را به دور و اطراف و آسمان و زمین چرخاند. جوری به همه جا نگاه می‌کرد گویی خودش هم نمی‌داند که دلیل بودن هر دوی ما این جا چیست. نگاهی سرشار از دودلی به من انداخت و قرار است حرف بزند:

یکشنبه بیست و پنجم مهر ۰۰
ذهن در هیچ 6

ذهن در هیچ 6

زن، مرد، بچه، پیر، جوان، بیمار و معلول با لبخندی نه تلخ و نه شیرین دور آلاچیق ایستاده‌اند و به نظر منتظر هستند تا من چیزی بگویم! مورچه‌هایی که دنبالشان بودم بین ترک‌‌‌‌‌های این زمین مرده جابجا می‌شوند

پنج شنبه بیست و دوم مهر ۰۰
ذهن در هیچ 5

ذهن در هیچ 5

اگر زمان در این دنیا همان معنای دنیای فانی خودمان را داشته باشد، الان صبح هست و دیشب شب بود. زمین سفت و خاکی پودر شده و به ساحلی خوش رنگ و طلایی تبدیل شده است. دریایی وسیع کنار ساحل پهن شده است، یک آبی بیکران!

یکشنبه هجدهم مهر ۰۰
ذهن در هیچ 4

ذهن در هیچ 4

اوووم بوی کباب دیوانه کننده است! هالِ بزرگ سرامیک شده با نور زرد رنگ خوشحال کننده‌ای حال و هوا را عوض کرده است. مکانی مه آلود و مرموز و الان عمارتی دلنشین! مساحت این جای معرکه مناسب دایره‌ی ذهن و قدم‌هایم است. نه سرد نه گرم. تلویزیونی شصت اینچی روی دیوار قرار دارد. منشا بوی کباب را یافتم! دو سیخ کوبیده‌‌ی تزئین شده با ریحان و چند نان بازاری روی قالیچه‌ای وسط هال گذاشته شده است.

سه شنبه سیزدهم مهر ۰۰
ذهن در هیچ 3

ذهن در هیچ 3

انگار وارد منطقه‌ای متروکه شده‌ام که زمینش خاکی اما به شدت سفت است و کف پاهایم را اذیت می‌کند. سمت چپ و راستم و به فاصله‌‌‌‌‌های معین نور‌‌‌‌های زرد رنگی می‌بینم که تشکیل یک خط مرزی را داده‌اند. این بار باید مسیر چپ یا راست را انتخاب کنم تا ببینم این نورها چرا وجود دارند.

چهارشنبه هفتم مهر ۰۰
ذهن در هیچ 2

ذهن در هیچ 2

زنگ می‌خورد و جواب نمی‌دهد، در دسترس است و جواب نمی‌دهد! ممکن است حمام باشد یا مثلا داخل کیفش باشد و صدایش را نمی‌شنود. پدر، مادر، خواهرها، داماد، دوست، هیچ کس

دوشنبه پنجم مهر ۰۰
ذهن در هیچ 1

ذهن در هیچ 1

باران به شدت در حال باریدن است، از آن باران‌هایی که هم دلت می‌خواهد به سر و کله‌ات بزند و هم از خیس شدن زیر آن حس خوبی نداری. آسمان سیاه و تاریک است و هوا سردی ملایمی دارد. من کجا هستم؟! نمی‌دانم! پشت سرم کلبه‌ای کهنه قرار دارد که از سر و وضعش مشخص است که مدت‌ها پذیرش نداشته است. انگار از زمین بیرون آمده‌ام و گیج به این اطراف نگاه می‌کنم.

یکشنبه چهارم مهر ۰۰
کافه

کافه

تمام تنم خیس عرق شده بود و آفتاب با زبان سرخش از لابلای شاخ و برگ درخت‌ها منتظر فرصتی بود تا پیدایم کند

شنبه سی ام مرداد ۰۰
تار و پود

تار و پود

این حجم از گوشت و چربی یک جا برای من واقعا سنگین و زجرآور بود. شوهرش را حین عشق بازی با یک زن لاغر و ترکه‌ای، با چاقو به دیار باقی شتابانیده! بعد هم سعی داشته که آن زن را به همان دیار بفرستد که موفق نشده و از چنگش فرار کرده است. یادم رفت بگم که وقتی گردن یک انسان را فشار می‌دهیم اتوماتیک او نیز دلیل مجازاتش را به ما می‌گوید.

سه شنبه هشتم تیر ۰۰